ابن المقفع ( مترجم : منشي )

56

كليله و دمنه ( فارسي )

كه خيرات مردمان را وداع كردستي ، و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مدروس گشته ، و راه راست بسته ، و طريق ضلالت گشاده ، و عدل ناپيدا و جور ظاهر ، و علم متروك و جهل مطلوب ، و لؤم و دناءت مستولي و كرم و مروّت منزوي ، و دوستيها ضعيف و عداوتها قوي ، و نيك مردان رنجور و مستذلّ [ 1 ] و شرّيران فارغ و محترم ، و مكر و خديعت بيدار و وفا و حرّيّت در خواب ، و دروغ مؤثّر و مثمر و راستي مردود و مهجور ، و حقّ منهزم و باطل مظفّر ، و متابعت هوا سنّت متبوع و ضايع گردانيدن احكام خرد طريق مشروع ، و مظلوم محقّ ذليل و ظالم مبطل عزيز ، و حرص غالب و قناعت مغلوب ، و عالم غدّار بدين معاني شادمان و بحصول اين ابواب تازه و خندان . چون فكرت من بر اين جمله به كارهاى دنيا محيط گشت و بشناختم كه آدمي شريف‌تر خلايق و عزيزتر موجودات است ، و قدر ايّام عمر خويش نميداند و در نجات نفس نميكوشد ، از مشاهدت اين حال در شگفت [ 2 ] عظيم افتادم و چون بنگريستم مانع اين سعادت راحت اندك و نهمت حقير است كه مردمان بدان مبتلا گشته‌اند ، و آن لذّات حواسّ است ، خوردن و بوئيدن و ديدن و پسودن و شنودن ، وانگاه خود اين معاني بر قضيّت حاجت و اندازهء أمنيّت [ 3 ] هرگز تيسير نپذيرد ، و نيز از زوال و فنا در آن امن صورت نبندد ، و حاصل آن اگر ميسّر گردد خسران دنيا و آخرت باشد ، و هر كه همّت در آن بست و مهمّات آخرت را مهمل گذاشت همچون [ مردى كه از پيش اشتر مست بگريخت ] آن مرد است كه از پيش اشتر مست بگريخت و بضرورت خويشتن در چاهي آويخت و دست در دو شاخ زد كه بر بالاى آن روئيده بود و پايهاش بر جائي قرار گرفت . در اين ميان بهتر بنگريست ، هر دو پاى بر سر چهار مار بود كه سر از سوراخ بيرون گذاشته بودند . نظر بقعر چاه افگند اژدهائي سهمناك ديد دهان گشاده و افتادن او را انتظار ميكرد . بسر چاه التفات نمود موشان سياه و سپيد بيخ آن شاخها دايم بي فتور ميبريدند . و او در اثناى اين محنت تدبيري ميانديشيد و خلاص خود را طريقي ميجست . پيش خويش

--> [ 1 ] . ( 4 ) مستذلّ ( از ذلّت ) خوار داشته و ذليل كرده . [ 2 ] . ( 11 ) شگفت ص 36 ح برس 17 ديده شود . [ 3 ] . ( 14 ) أمنيّت ( ج : أمانيّ ) آرزو ؛ آنچه بآرزو خواهند ؛ خواستهء بآرزو .